دسته
حرم
پیوند
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 109081
تعداد نوشته ها : 124
تعداد نظرات : 21
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

پرتوی از زندگانی امام حسن مجتبی علیه السلام

امام حسن مجتبی

«انا اعطیناک الکوثر فصل لربک و انحر. ان شانئک هو الابتر»

 

نخستین مظهر و نشانه‏ی کوثر که بر دامان پاک فاطمه‏ی اطهر (س) پا به عرصه‏ی گیتی نهاد امام حسن علیه السلام بود. نشانه‏ای از تجلی مقدس‏ترین پدیده‏ای که از خجسته‏ترین پیوند برین انسانی، نصیب حضرت محمد صلی الله علیه و آله، علی مرتضی علیه السلام و فاطمه زهرا (س) گردید. همان لؤلؤی که از برزخ دو اقیانوس نبوت و امامت‏ به ظهور پیوست و معجزه‏ی بزرگ «مرج البحرین یلتقیان، بینهما برزخ لا یبغیان، یخرج منهما اللؤلوء والمرجان‏». (1) را تجسم بخشید و کلام خدا در کلمه‏ی وجود چنین ظاهر شد. از نیایی الهام گیر و پدری پیشوا، وارثی برخاکیان و جلوه‏ای برافلاکیان پدید آمد با وراثتی ابراهیمی، مقصدی محمدی، منهجی علوی، زهره‏ای زهرایی که عصای فرعون کوب موسی را در دست صلح آفرین عیسوی داشت و تندیس زنده‏ی اخلاق قرآن بود و رایت جاودانگی اسلامی را در زندگی توام با مجاهده و شکیبایی تضمین کرد و بقاع امن و ایمان را به ابدیت در بقیع شهادت بر افراشت و مکتبش از خاک گرم مدینه به همه سوی جهان جهت‏یافت و با همه‏ی مظلومیتش در برابر سیاهی و تباهی جبهه گرفت و به حقیقت اصالت‏بخشید و مشعلدار گمراهان و زعیم ره یافتگان گردید. حضرتش در بقیع بی بقعه; در جوار جده‏ی پدریش فاطمه بنت اسد، برادر زاده نازنینش امام سجاد علیه‌السلام و مضجع امام باقر و امام صادق علیهما السلام آرمیده است. (2)

 

تولد و کودکی

فرزند گرامی رسول الله و نخستین نوه‏ی او در مقدس‏ترین ماه‏های سال قمری یعنی پانزدهم (3) رمضان سال سوم هجرت چشم به جهان گشود.

امام مجتبی علیه السلام در دامان حضرت زهرا (س) بزرگ شد. او از همان دوران کودکی از نبوغ سرشاری برخوردار بود وی با حافظه‏ی نیرومندش، آیاتی را که بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل می‏شد، می‏شنید و همه را حفظ می‏کرد و وقتی به خانه می‏رفت‏برای مادرش می‏خواند و حضرت فاطمه (س) آن آیات و سخنان رسول الله صلی الله علیه و آله را برای حضرت علی علیه السلام نقل می‏کرد و علی علیه السلام به شگفتی می‏پرسید: این آیات را چگونه شنیده است؟ و زهرای مرضیه می‏فرمود: از حسن علیه السلام شنیده‏ام. (4)

به داستانی در این مورد توجه کنید:

«روزی علی علیه السلام پنهان از دیدگان فرزندش به انتظار نشست، تا ببیند فرزندش چگونه آیات را بر مادرش تلاوت می‏کند.

امام حسن علیه السلام به خانه آمد و خواست آیات قرآن را برای مادرش بخواند; ولی زبانش به لکنت افتاد و از گفتار باز ماند و چون مادرش علت را پرسید، گفت: مادر جان! گویا شخصیت‏بزرگی در این خانه است که شکوه وجودش، مرا از سخن گفتن باز می‏دارد». (5)

 

درس اخلاق

از امام مجتبی علیه السلام خواستند که سخنی و مطلبی درباره‏ی اخلاق نیکوی پیامبر صلی الله علیه و آله بگوید. او فرمود:

هر کس نیازی به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله می‏برد حاجتش رد نمی‏شد و هرچه در توان داشت‏برای رفع نیاز مردم به کار می‏برد و شنیدم پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس نماز صبح را بگذارد، آن نماز بین او و آتش دوزخ دیواری ایجاد می‏کند. (6)

امام حسن مجتبی

 

امام حسن علیه السلام از منظر رسول الله صلی الله علیه و آله

حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله فضایل و امتیازات فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام را بین مسلمانان تبلیغ می‏کرد و از ارتباط او با مقام نبوت و علاقه‏ی حقیقی که به وی داشت همه‏جا سخن می‏گفت.

آنچه از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد حضرت مجتبی علیه السلام بیان شده است چنین است:

«هر کس می‏خواهد آقای جوانان بهشت را ببیند به حسن علیه السلام نگاه کند». (7)

«حسن گل خوشبویی است که من از دنیا برگرفته‏ام‏». (8)

روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به منبر رفت و امام حسن علیه السلام را در کنارش نشانید و نگاهی به مردم کرد و نظری به امام حسن علیه السلام انداخت و فرمود: «این فرزند من است و خداوند اراده کرده که به برکت و جود او بین مسلمانان صلح را برقرار سازد». (9)

یکی از یاران رسول الله صلی الله علیه و آله می‏گوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله را دیدم که امام حسن علیه السلام را بر دوش می‏کشید و می‏فرمود: «خدایا من حسن را دوست دارم، تو هم دوستش بدار». (10)

روزی پیامبر معظم اسلام صلی الله علیه و آله امام حسین علیه السلام را بر دوش گرفته بود، مردی گفت: ای پسر بر مرکب خوبی سوار شده‏ای. پیامبر فرمود: «او هم سوار خوبی است‏». (11)

شبی پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله نماز عشأ می‏خواند و سجده‏ای طولانی به جا آورد. پس از پایان نماز، دلیل را از حضرتش پرسیدند، فرمود: پسرم حسن، بر پشتم نشسته بود و ناراحت‏بودم که پیاده‏اش کنم. (12)

انس بن مالک نقل می‏کند که: رسول الله صلی الله علیه و آله درباره‏ی امام حسن علیه السلام به من فرمود:

ای انس! حسن فرزند و میوه‏ی دل من است، اگر کسی او را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس مرا بیازارد، خدا را اذیت کرده است. (13)

زینب دختر ابو رافع می‏گوید: حضرت زهرا (س) در هنگام بیماری رسول الله صلی الله علیه و آله هر دو فرزندش را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد و فرمود: اینان فرزندان شما هستند. اکنون ارثی به آنان بدهید. حضرت فرمود:

«شرف و مجد و سیادتم را به حسن علیه السلام دادم و شجاعت وجود خویش را به حسین علیه السلام بخشیدم‏». (14)

 

اسوه‏ی بزرگواری

امام حسن علیه السلام در طول زندگی پر برکتش همواره در راه هدایت و ارشاد مردم گام بر می‏داشت و شیوه‏ی برخوردش با عموم مردم - حتی دشمنان - چنان جالب و زیبا بود که همه را به خود جذب می‏کرد.

مورخین نوشته‏اند «روزی امام مجتبی علیه السلام سواره از راهی می‏گذشت. مردی شامی بر سر راه آن حضرت آمد و ناسزا گفت. وقتی که فحش‏هایش تمام شد، امام علیه السلام رو به او کرده و سلامش کرد! آنگاه خندید و گفت: ای مرد! فکر می‏کنم در این جا غریب هستی... اگر از ما چیزی بخواهی، به تو عطا خواهیم کرد. اگر گرسنه‏ای سیرت می‏کنیم، اگر برهنه‏ای می‏پوشانیمت، اگر نیازی داری، بی‏نیازت می‏کنیم، اگر از جایی رانده شده‏ای پناهت می‏دهیم، اگر حاجتی خواسته باشی برآورده می‏کنیم، هم‏اینک بیا و مهمان ما باش. تا وقتی که این‏جا هستی مهمان مایی...

مرد شامی که این همه دل‏جویی و محبت را از امام مشاهده کرد به گریه افتاد و گفت:

«شهادت می‏دهم که تو خلیفه‏ی خدا روی زمین هستی و خداوند بهتر می‏داند که مقام خلافت و رسالت را در کجا قرار دهد. من پیش از این، دشمنی تو و پدرت را به سختی در دل داشتم. اما اکنون تو را محبوب‌ترین خلق خدا می‏دانم.

آن مرد، از آن پس، از دوستان و پیروان امام علیه السلام به شمار آمد و تا هنگامی که در مدینه بود، همچنان مهمان آن بزرگوار بود. (15)

 

اسوه‏ی ایثارگری

یکی دیگر از صفات برجسته‏ی امام مجتبی علیه السلام انفاق و بخشش بی‏سابقه‏ی اوست.

تاریخ نگاران نوشته‏اند: امام حسن علیه السلام دوبار تمام ثروت خود را در راه خدا خرج کرد و سه بار دارایی‏اش را به دو نصف کرده، نیمی را برای خود گذاشت و نصف دیگر را در راه خدا انفاق کرد. (16)

امام حسن علیه السلام ملجأ درماندگان، آرام بخش دل‏های دردمندان و امید تهیدستان بود، هیچ گاه نشد که فقیری به حضور آن بزرگوار برسد و دست‏خالی برگردد. در همین مورد نقل کرده‏اند: مردی به حضور امام حسن علیه السلام آمد و اظهار فقر و حاجت کرد. امام حسن علیه السلام دستور داد تا پنجاه هزار درهم، به اضافه‏ی پانصد دینار به او بدهند. مرد سائل حمالی را صدا زد که پول‏هایش را برایش ببرد. امام مجتبی علیه السلام پوستین خود را هم به آن مرد داد و فرمود: این را هم به جای کرایه به آن مرد بده. (17)

امام حسن مجتبی

امام حسن مجتبی علیه السلام بعد از پدر

پس از آن که حضرت علی علیه السلام در محراب عبادت خون خویش را به پای درخت توحید نثار کرد امام مجتبی غمگین در سوگ اسوه‏ی صبر و بردباری، برفراز منبر رفت و بعد از حمد و سپاس خداوند در فرازی از سخنانش فرمود:

... لقد قبض فی هذه اللیلة رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدرکه الاخرون بعمل... (18)

«شب گذشته مردی از این جهان در گذشت که هیچ یک از پیشینیان - در انجام وظیفه و اعمال شایسته بر او سبقت نگرفتند و از آیندگان نیز کسی را یارای پا به پایی او نیست...

و سپس فرمود: علی علیه السلام در شبی رخت از جهان بست که در آن شب عیسای مسیح به آسمان عروج کرد، یوشع بن نون جانشین موسای پیامبر نیز در آن شب درگذشت.

پدرم در حالتی دنیا را ترک کرد که هیچ سیم و زر و اندوخته‏ای نداشت. مگر تنها هفتصد درهم که از هدایای مردم به جا مانده بود که قصد داشت‏با آن خدمتکاری بگیرد.

در اینجا، امام گریست و مردم نیز همصدا با حضرت مجتبی علیه السلام گریستند.

سپس ادامه داد: من پسر بشیرم، من پسر نذیرم، من از خانواده‏ای هستم که خداوند دوستی آنان را در کتاب خویش (قرآن) واجب کرده است آن جا که می‏فرماید:

«قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا..». (19) بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم در خواست نمی‏کنم جز دوست داشتن نزدیکانم [ اهل بیتم] ; و هر کس کار نیکی انجام دهد، بر نیکی‏اش می‏افزاییم‏».

بر این اساس دوستی ما - خاندان - همان حسنه و خوبی است که خداوند بدان اشاره کرده است.

سپس بر جای خود نشست.

در این هنگام «عبدالله بن عباس‏» برخاست و به مردم گفت: این فرزند پیامبر شما و جانشین امام علی علیه السلام است، اکنون او رهبر و امام شماست. بیایید و با او بیعت نمایید!

مردم گروه گروه به سوی حضرت مجتبی علیه السلام روی آوردند و بیعت کردند. سپس امام علیه السلام خطبه‏ای بیان فرمود که در آن بر لزوم اطاعت از خدا و پیامبر و اولی الامر تاکید شده بود و مردم را از پیروی شیطان برحذر داشت و اهمیت ایمان و عمل خیر را یادآور گردید (20).

امام مجتبی علیه السلام در سال چهلم هجرت و در سن 37 سالگی با مردم بیعت کرد و با آن‏ها شرط کرد که: با هر که من صلح کنم شما هم صلح کنید، با هر که من جنگ کنم شما هم جنگ کنید و آن‏ها قبول کردند (21).

در ضمن امام علیه السلام نامه‏ای به معاویه نوشت و او را دعوت به بیعت کرد و متذکر شد که اگر در امر اداره‏ی جامعه اخلال کند و جاسوس بگمارد با قاطعیت‏برخورد خواهد کرد و در مورد دستگیری و اعدام دو جاسوس وی به او هشدار داد (22).

معاویه در پاسخ امام نوشت:

... من از تو سابقه بیشتری دارم، پس بهتر آن که تو پیرو من باشی. من نیز قول می‏دهم که خلافت مسلمانان، پس از من با تو باشد و هر چه بیت‏المال عراق است در اختیار تو خواهم گذارد... (23) و چنین بود که معاویه از پذیرش حق امتناع ورزید و نه تنها از بیعت ‏با امام حسن علیه السلام خودداری کرد، بلکه عملا به طرح توطئه علیه حضرت پرداخت و با خدعه و فریب و تطمیع، افرادی را برانگیخت تا نسبت‏به قتل امام علیه السلام اقدام نمایند و سرانجام این امام مظلوم در بیت‏خودش به دست همسرش «جعده‏» زهر خورانده شد و به جای این که نوشی برای مولی باشد نیشی شد که جگر امام مجتبی علیه السلام را پاره کرد.

امام علیه السلام با دسیسه معاویه مسموم گردید... (24) و پس از چهل روز در روز بیست و هشتم ماه صفر سال پنجاهم هجری به شهادت رسید و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد. چونان خورشیدی در دل زمین (25).


1) الرحمن، 19، 20 و 22.

2) با استفاده از مقدمه‏ی مترجم کتاب زندگانی امام حسن علیه السلام تالیف باقر شریف القرشی.

3) تاریخ خلفأ، ص 73، سیوطی - دائرة المعارف بستانی واژه‏ی حسن.

4) ترجمه‏ی زندگانی امام حسن، ص‏59، باقر شریف القرشی.

5) همان، ص‏60.

6) اسد الغابه، ج‏2 ص‏185.

7) البدایة والنهایة، ج‏8.

8) الاستیعاب، ج‏2.

9) مسند احمد حنبل، ج‏5 ص‏44.

10) البدایة والنهایة، ج‏8.

11) صواعق المحرقة، ص‏280- حلیة اولیأ، ص‏226.

12) الاصابه، ج‏2.

13) کنز العمال، ج‏6 ص‏222، متقی هندی.

14) ترجمه‏ی اعلام الوری ص‏304، طبرسی.

15) ستارگان درخشان، ص‏42، محمد جواد نجفی.

16) تاریخ یعقوبی، ج‏2 ص‏215- اسد الغابه، ج‏2 ص‏13، تذکره سبط بن جوزی، ص‏196.

17) ستارگان درخشان، ص‏46.

18) ارشاد مفید، ص‏348- جلأ العیون مجلسی، ص‏378، تهران، انتشارات اسلامی، چاپ 1353.

19) شوری / 23.

20) زندگانی چهارده معصوم علیه السلام، ص‏543، عماد زاده.

21) جلأ العیون، ص‏378.

22) ارشاد مفید، ص‏350.

23) نهج البلاغه، شرح ابن ابی الحدید، ج‏16، ص‏35.

24) پیشوای دوم، ص‏28.

25) آفتابی در هزاران آیینه، ص‏119،

دسته ها :

http://freeeng.persiangig.com/PIC/v666np.jpg

آخرین سخن با فاطمه پاره تن خود

علاقه پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم به فاطمه زهرا بر هیچ کسى پوشیده نیست.رسول خدا در برابر همسران خود به فاطمه بسیار احترام مى‏گذارد و به یاران خود مى‏فرمود:

«فاطمه پاره تن من است.خشنودى او خشنودى من و خشم او خشم من‏است.» (1)

دیدار زهراى اطهر براى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بسیار مهم بود.هیچ گاه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بدون وداع با دخترش مسافرت نمى‏رفت و هنگام مراجعت از سفر قبل از همه به دیدار او مى‏شتافت.

اکنون که لحظات آخر عمر پیامبر فرا رسیده است و به سفرى مى‏رود که بازگشت ندارد،و این فکر که باید از فاطمه علیها السلام پاره تن خود براى همیشه جدا شود این افکار حضرتش را بسیار مى‏آزرد،همچنان که براى فاطمه علیها السلام چنین بود;از این رو فاطمه علیها السلام در تمام روزهایى که پدرش در بستر بیمارى بود،در کنار بستر پدر نشسته و لحظه‏اى از او دور نمى‏شد.

عایشه مى‏گوید:«ناگهان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به دخترش اشاره کرد که با او کارى دارد.فاطمه مقدارى خم شد و سر را نزدیک دهان پدر برد.پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به طور آهسته مطالبى را به او گفت.چون سخن پیامبر به پایان رسید،فاطمه علیها السلام سخت گریست و اشک بر دیدگان مبارکش جارى گشت.در همین هنگام،پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بار دیگر آهسته به او سخنانى گفت.این بار فاطمه علیها السلام با چهره‏اى باز و قیافه‏اى خندان سر برداشت.وجود دو حالت متفاوت پس از سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم براى فاطمه علیها السلام،حاضران را به تعجب واداشت.از فاطمه سؤال شد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم،با او چه گفت.فاطمه علیها السلام پاسخ داد:«ما کنت لافشی سره،راز رسول خدا را فاش نمى‏کنم.»

پس از درگذشت پیامبر عایشه به اصرار از حضرت فاطمه علیها السلام خواست که پیامبر با او چه گفت.فاطمه علیها السلام فرمود:«پدرم در سخن اول مرا از مرگ خود آگاه نمود و اظهار کرد که من از این بیمارى بهبودى نخواهم یافت.براى همین بود که من گریستم.بار دوم به من مژده داد که تو نخستین کس از اهل بیت هستى که به من ملحق مى‏شوى.این خبر موجب نشاط و سرور شد.فهمیدم پس از اندکى به پدرم ملحق خواهم شد.» (2) شیخ مفید این حدیث را چنین نقل مى‏کند:«چون پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در حال احتضار و بیهوشى بود و لحظاتى بیشتر به پایان عمرش نمانده بود،فاطمه علیها السلام در کنار بسترش حضور داشت و خیره خیره به صورت پدر نگاه مى‏کرد،و در حالى که اشک مانند مروارید بر گونه‏هایش مى‏غلتید با قلبى فشرده این شعر را مى‏خواند:

و ابیض یستسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للارامل

همانگونه که مردم از ابر طلب باران مى‏کنند،از چهره سفید و نورانى رسول خدا رحمت مى‏خواهند و براى فریاد رسى یتیمان و پناه بیوه زنان کمک مى‏طلبند.

در این هنگام پیامبر دیدگان خود را گشود و با صداى آهسته‏اى فرمود:«دخترم این شعرى است که عمویت ابو طالب درباره من سروده است.سزاوار است‏بجاى آن این آیه را بخوانى (و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم; (3) محمد نیست جز آن که رسول خدا بوده است او همچون پیامبران قبل که از دنیا رفته‏اند از دنیا مى‏رود.آیا هر گاه او بمیرد یا کشته شود،شما به حال پیش از اسلام خود بر مى‏گردید؟)

حضرت فاطمه علیها السلام با شنیدن این سخن سخت گریست.در همین هنگام پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم او را به نزد خود خواند.چون نزدیک شد،آهسته با او سخن گفت.پس از سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم صورت مبارک فاطمه علیها السلام از خوشحالى برافروخته شد و لبانش متبسم گشت.در همین حال در حالى که دست راست على علیه السلام زیر چانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بود،حضرت قبض روح شد و جان جانان به عالم جانان پرواز کرد.

پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم کسى از حضرت فاطمه علیها السلام سؤال کرد:پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم چه رازى را با شما در میان گذاشت که از اضطراب شما کاسته شد و چهره‏تان برافروخته گشت؟فاطمه علیها السلام پاسخ داد:

«انه خبرنی اننی اول ال بیته لحوقا به،و انه لن تطول المدة بی بعده حتى ادرکه،فسرى ذلک عنی;

پدرم به من خبر داد تو نخستین کسى هستى که به من ملحق خواهى شد،و ماندن تو پس از من بطول نمى‏انجامد،این خبر مرا خوشحال کرده و اندوهم را کاست.» (4)

پى‏نوشتها:

1.ر.ک:به فصل ازدواج در همین کتاب.

2.طبقات ابن سعد،ج 2،ص 247،کامل ابن اثیر،ج 2،ص 9.

3.آل عمران (3) آیه 144.

4.ارشاد مفید،ج 1،ص 186.

مظهر ولایت ص 642

دسته ها :

http://server32.irna.com/filesystem/84/01/19/005708-34-10_n.jpg

آخرین ساعات عمر رسول خدا (ص) و مقام على (ع)

http://greensleader.files.wordpress.com/2008/03/mohammad.jpg

سرانجام سال یازدهم هجرت فرا رسید و رسول خدا که پس از سفر حجة الوداع خاطر شریفش تا حدودى از دشمنان داخلى آسوده شده بود،به فکر رومیان افتاد که از ناحیه شمال،کشور اسلامى را تهدید مى‏کردند و به همین منظور در اواسط ماه صفر آن سال لشکرى فراهم کرد و امارت آن را به«اسامة بن زید»واگذار فرمود و متخلفان از آن لشکر را نفرین و لعنت کرده و خود بیمار شد.بیمارى آن حضرت شدت یافت و در آن خلال روزى به مسجد آمده و پیرو سفارشات مکررى که پیش از آن نیز درباره قرآن و عترت فرموده بود (1) ،براى آخرین بار درباره آن دو سفارش کرده و فرمود:

«من (در روز رستاخیز) پیشاپیش شمایم و شما به دنبال نزد حوض کوثر بر من در آیید،آگاه باشید که من درباره ثقلین (دو چیز سنگین یا دو زاد و توشه سفر) از شما پرسان شوم (و جویا گردم) پس بنگرید چگونه پس از من درباره آن دو رفتار کنید،زیرا که خداى لطیف خبیر مرا آگاه ساخته که آن دو از هم جدا نشوند تا مرا دیدار کنند و من نیز از پروردگار خود خواهان آن شدم و به من داد،آگاه باشید که من آن‏دو را در میان شما به جاى نهادم: (یکى) کتاب خدا (قرآن) و (دیگر) عترت من (خاندان) و اهل بیتم،بر ایشان پیشى نگیرید که از هم پاشیده و پراکنده خواهید شد،و درباره آنان کوتاهى نکنید که به هلاکت رسید،به ایشان چیزى نیاموزید زیرا که آنان داناتر از شما هستند،اى گروه مردم نباشد که پس از خود شما را ببینم که به کفر بازگشته و گردن یکدیگر را بزنید و مرا (در آن حال) در لشکرى چون سیل خروشان دیدار کنید،آگاه باشید همانا على بن ابیطالب برادر و وصى من است و پس از من درباره تأویل قرآن بجنگد چنانکه من درباره تنزیل آن جنگیدم.»

این سخنى نبود که آن حضرت یک بار فرموده باشد بلکه بارها در هر مجلس و انجمنى آن را و یا مانند آن را بر زبان جارى ساخت. (2)

چون رحلت خود را نزدیک مى‏دید وصیتهایى فرمود و از آن جمله این بود که على (ع) را مأمور غسل و کفن و دفن خود فرمود و به او گفت:

«لا یغسلنى احد غیرک» (3) و«لا یحل لرجل ان یرانى مجردا الا على» (4)

[جز تو کسى نباید مرا غسل دهد،و براى هیچ مردى جز على بن ابیطالب جایز و حلال نیست که بدن برهنه مرا ببیند]چون على (ع) عرض کرد:اى رسول خدا مى‏ترسم که طاقت این کار را نداشته باشم؟

فرمود:«انک ستعان»

[تو را کمک خواهند کرد. (5) ]

و در روایتى است که فرمود:

«اغسلنى و ابن عباس یصب علیک الماء و جبرئیل ثالثکما» (6)

و از آن جمله این بود که به على فرمود:«ان الأمة ستغدر بک من بعدى» (7)

[براستى که امت پس از من با تو پیمان شکنى خواهند کرد،و به وظیفه خود نسبت به تو عمل نخواهند کرد.]

از آنجمله محدث بزرگوار ابن شهر آشوب از طبرسى،دار قطنى،سمعانى و گروهى از محدثان بزرگوار شیعه و ابن عباس،ابى سعید خدرى و دیگران از عایشه روایت کرده‏اند که گوید:چون هنگام رحلت رسول خدا (ص) فرا رسید،فرمود:

«ادعوا لى حبیبى»

[حبیب مرا به نزدم بیاورید.]

من (پدرم) ابو بکر را به نزد او آوردم،رسول خدا بدو نگاه کرد و دوباره سر خود را بر زمین گذارده و همان سخن را تکرار کرده،فرمود:

«ادعوا لى حبیبى»عمر را نزد آن حضرت آوردند،همین که رسول خدا او را مشاهده کرد باز فرمود :«ادعوا لى حبیبى»من که چنان دیدم،گفتم:

واى بر شما،على بن ابیطالب را نزد او آرید که به خدا جز او کسى را نمى‏خواهد!على بیامد و چون رسول خدا او را دیدار کرد پارچه‏اى را که بر روى خود بود کنار زد و على را در زیر آن برد و پیوسته در کنار او بود تا از دنیا رحلت کرد و دستش بر بدن على بود.

در روایات اهل بیت علیهم السلام این گونه است که عایشه پدرش را خواند و رسول خدا از او روى گردانید،حفصه پدرش را آورد و رسول خدا از او نیز روى گردانید و ام سلمه على را خواند و رسول خدا زمانى طولانى با على (ع) در گوشى سخن گفت،تا آنکه از حال رفت (8) و در این وقت حسن و حسین (ع) آمدند و صدا را به گریه‏بلند کردند و مى‏گریستند تا اینکه خود را روى بدن رسول خدا افکندند،على خواست تا آن دو را از بدن رسول خدا دور سازد،پیغمبر خدا به حال آمده گفت:

على جان آن دو را واگذار تا ببویم و آنها نیز مرا ببویند،آن دو از من بهره‏اى برگیرند و من از آنها بهره گیرم.در این وقت على را زیر جامه خود برد و دهانش را بر دهن على نهاد و با او به راز گویى پرداخت و چون ساعت آخر عمرش فرا رسید به على گفت:

«ضع رأسى یا على فى حجرک فقد جاء امر الله فاذا فاضت نفسى فتناولها بیدک و امسح بها وجهک ثم وجهنى القبلة و تول امرى و صل على اول الناس،و لا تفارقنى حتى توارى فى رمسى و استعن بالله عز و جل...»

[اى على سر مرا در دامان خود بگذار که امر خدا فرا رسید و چون جان من بیرون آمد آن را با دست خود برگیر و به روى خود بکش سپس مرا رو به قبله گردان و متصدى کار من شو و نخست تو بر من نماز بگزار و از من جدا مشو تا مرا در خاک بسپارى و از خداى عز و جل در کارها استعانت جوى...]

در روایت آمده که على (ع) از زیر جامه رسول خدا بیرون آمد و گفت:

«عظم الله اجورکم فى نبیکم»

[خداوند پاداش شما را درباره (رحلت) پیامبرتان بزرگ گرداند!]

در اینجا به على (ع) گفتند:رسول خدا چه رمزى در زیر پارچه با تو گفت؟

على (ع) فرمود:

«علمنى الف باب من العلم فتح لى من کل باب الف باب و اوصانى بما انا قائم به انشاء الله» .

[رسول خدا هزار باب علم به من آموخت که از هر بابى هزار باب بر من باز گردد و وصیتى به من فرمود که ان شاء الله بدان اقدام خواهم کرد. (9) ]

و پیش از این نیز در بخش سوم خواندیم که على (ع) مى‏فرمود:

«و لقد قبض رسول الله (ص) و ان رأسه لعلى صدرى و قد سالت نفسه فى کفى‏فامررتها على وجهى،و لقد ولیت غسله (ص) و الملائکة اعوانى...» (10)

و به هر صورت على (ع) نیز بر طبق وصیت آن حضرت امر غسل و کفن آن بزگوار را انجام داد،به شرحى که در جاى خود در زندگانى رسول خدا (ص) مذکور گردید.

پى‏نوشتها:

1.الصواعق المحرقة ابن حجر،ص 147 ضمن چند حدیث،مناقب ابن شهر آشوب،ج 1،ص .235

2.ارشاد مفید (مترجم) ،ج 1،ص .169

3.احقاق الحق،ج 7،صص 36ـ .29

4.همان.

5.همان.

6.همان.

7.همان،ص .326

8.و در روایت شیخ مفید (ره) آمده که على (ع) هنگامى که رسول خدا (ص) از حال رفت از نزد رسول خدا بیرون آمد و مردم از وى پرسیدند:اى ابا الحسن رسول خدا چه چیز به تو خصوصى گفت؟فرمود:«علمنى ألف باب من العلم فتح لى کل باب الف باب» (هزار باب علم به من آموخت که هر بابى هزار باب دیگر را بر من گشود.)

9.مناقب آل ابیطالب،ج 1،صص 237ـ .236

10.نهج البلاغه،خطبه .195

زندگانى امیرالمؤمنین علیه السلام ص 171

دسته ها :

بیستم ماه صفر در تاریخ، به عنوان اربعین حسینی مشهور شده است. در برخی از روایات به بزرگداشت این روز اشاره شده است. در حدیثی از امام حسن عسکری زیارت اربعین به عنوان یکی از نشانه‌های مؤمن شمرده شده است.[1] «اربعین» در منابع، بیشتر به دو رویداد اشاره دارد:

1-   روز مراجعت اسرای کربلا از شام به مدینه؛
2-   روزی که جابر بن عبدالله انصاری به زیارت قبر امام حسین(ع) مشرف شد.
  اما در اینکه در این روز اسرای کربلا به کربلا رسیده باشند، تردیدی جدی وجود دارد.
  شیخ مفید در «مسار الشیعه» آورده است:
 «روز اربعین، روزی است که اهل بیت امام حسین(ع)،
از شام به سوی مدینه مراجعت کردند و نیز روزی است که
جابر بن عبدالله برای زیارت امام حسین(ع) وارد کربلا شد».[2]
 
  شیخ طوسی در «مصباح المتهجّد»[3]و ابن اعثم در الفتوح[4] نیز همین مطلب را ذکر کرده‌اند. میرزا حسین نوری می‌نویسد:
«از عبارت شیخ مفید و شیخ طوسی استفاده می‌شود که
روز اربعین روزی است که اسرار از شام به مقصد مدینه خارج شدند.
نه آنکه در آن روز به مدینه رسیدند.[5] »
 
در این میان سید بن طاوس در «لهوف»، اربعین را روز بازگشت اسرا از شام به کربلا ذکر کرده است. ایشان می‌نویسد:
 «وقتی اسرای کربلا از شام به طرف عراق بازگشتند به راهنمای
کاروان گفتند: ما را به کربلا ببر. بنابراین آن‌ها به محل شهادت امام حسین(ع) آمدند.
سپس در آنجا به اقامه عزا و گریه و زاری برای اباعبدالله پرداختند ...»[6]
 
  ابن نما حلی نیز روز اربعین را روز بازگشت اسرا از شام به کربلا و ملاقات آن‌ها با جابر و عده‌ای از بنی هاشم ذکر کرده است.[7] میرزا حسین نوری پس از از نقل قول سید بن طاوس به نقد آن پرداخته است.[8]
  رسول جعفریان می‌نویسد:
«شیخ مفید در ارشاد، ابومخنّف در مقتل الحسین، بلاذری در
انساب الاشراف، دینوری در اخبار الطوال و أبن سعد در
الطبقات الکبری، اشاره‌ای به بازگشت اسرا به کربلا نکرده‌اند».[9]
 
  شیخ عباس قمی هم داستان آمدن اسرای کربلا را در اربعین از شام به کربلا بسیار بعید می‌داند.[10]
  محمدابراهیم آیتی[11] و شهید مطهری (ره) نیز آمدن اسرای کربلا را در روز اربعین به کربلا، انکار کرده‌اند. شهید مطهری می‌نویسد:
«جز در کتاب لهوف که آن هم نویسنده‌اش در کتاب‌های دیگرش
آن را تکذیب کرده و لااقل تأکید نکرده، در هیچ کتاب دیگری
چنین چیزی نیست و هیچ دلیل عقلی هم این را تأیید نمی‌کند».[12]
 
  امّا در خصوص ورود جابر بن عبدالله انصاری در روز اربعین سال 61 هجری به کربلا، به نظر می‌رسد
بین منابع تاریخی چندان اختلافی نباشد. شیخ طوسی می‌نویسد:
«روز اربعین روزی است که جابر بن عبدالله انصاری صحابی
رسول خدا(ص) از مدینه برای زیارت قبر امام حسین(ع) به کربلا آمد و
او اولین زائری بود که قبر شریف آن حضرت را زیارت کرد».[13]
 
  مرحوم آیتی می‌نویسد:
«جابر بیستم ماه صفر، درست چهل روز بعد از شهادت امام وارد
کربلا شد و سنت زیارت اربعین امام به دست او تأسیس گردید».[14]
 
  فردی که به همراه جابر در این روز به کربلا آمده «عطیه بن سعد بن جناده عوفی کوفی» است. آیتی،
در خصوصی شخصیت وی می‌نویسد:
«بسیار شده است که از روی نادانی و بی‌اطلاعی وی را غلام
جابر گفته‌اند، در حالی که او یکی از بزرگترین دانشمندان و مفسران
اسلامی است.
وی از بزرگان تابعین و از شاگردان عبدالله بن عباس می‌باشد.
و تفسیری در پنج مجلّد بر قرآن مجید نوشته و از راویان حدیث محسوب می‌شود».[15]
 
  در کتاب بشادة المصطفی آمده است:
عطیه عوفی می‌گوید، به همراه جابر بن عبدالله انصاری به منظور زیارت قبر امام حسین(ع) وارد
کربلا شدیم. جابر نزدیک شریعه فرات رفت. غسل کرد و لباس‌های نیکو پوشید ...
سپس به طرف قبر مطهر حرکت کردیم. جابر هیچ قدمی را بر نمی‌داشت، الا اینکه ذکر خدا می‌گفت.
تا به نزدیک قبر رسیدیم. سپس به من گفت مرا به قبر برسان.[16]
  من دست او را روی قبر گذاشتم. جابر روی قبر افتاد و غش کرد. سپس من مقداری آب روی
صورتش پاشیدم وقتی به هوش آمد سه بار گفت: یا حسین. سپس گفت:
ای حسین چرا جواب مرا نمی‌دهی؟!
سپس به خودش گفت: چگونه می‌توانی جواب دهی در حالی که رگ های گلوی تو را بریده‌اند
و بین سر و بدنت جدایی افتاده است.
شهادت می‌دهم که تو فرزند خاتم النبین و سید المؤمنین ... و پنجمین فرد از " اصحاب کساء " هستی ...
درود و سلام و رضوان الهی بر تو باد. سپس به اطراف قبر امام حسین(ع) حرکت کرد و گفت:
السلام علیکم ایتها الارواح التی حلت بفناء الحسین ... اشهد انکم اقمتم الصلاة و آتیتم الزکاة
و امرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر...»[17]
  به نظر می‌رسد روز اربعین روزی است که اهل بیت امام حسین(ع) از شام به قصد مدینه حرکت کرده‌اند.
به جز «لهوف»[18] که جریان ورود اهل بیت امام حسین(ع) را در این روز به کربلا نقل کرده،
و البته در کتاب‌های دیگرش هم آن را تائید نکرده است، در منابع دست اول مطلبی
در خصوص ورود اسرای کربلا در روز اربعین به کربلا وجود ندارد.
 
 
منابع


[1]- محمد بن محمد بن نعمان، المزار، قم، مدرسه الامام الهادی، چاپ اول،ص 53.
[2]- محمد بن محمد بن نعمان، مسار الشیعه، بیروت، دارالمفید، 1414، چاپ دوم، ص 46.
[3]- شیخ طوسی، محمد بن حسن؛ مصباح المتهجد، بیروت، مؤسسه الشیعه، چاپ اول، 1411، ص 787.
[4]- ابن اعلم کوفی، احمد؛ ترجمه محمد بن محمد بن مستوفی هروی، تهران، انتشارات آموزش و انقلاب اسلامی، 1372، ص 916.
[5]- النوری، المیرزا؛ لولو و مرجان، تهران، فراهانی، 1364، ص 154.
[6]- حسنی، سید ابن طاووس، اللهوف فی قتلی الطوف، بیجا، مهر، 1417ه.ق، ص114
[7]- حلی، ابن نما؛ مثیر الاحزان، نجف، الحیدریه، 1369ه.ق، ص86.
[8]- نوری، المیرزا؛ پیشین، ص 152.
[9]- جعفریان، رسول؛ نأملی در نهضت عاشورا، قم، نشر مورخ، 1386ش، ص 216.
[10]- قمی، شیخ عباس؛ منتهی الامال، بی‌جا، مطبوعاتی حسینی، 1370، ج1، ص 525.
[11]- آیتی، محمد ابراهیم؛ بررسی تاریخ عاشورا، تهران، صدوق، 1372ه.ش، هشتم، ص139.
[12]- مطهری، مرتضی؛ حماسه حسینی، تهران، صدرا، 1373، چاپ بیست و یکم، ج1، ص 30.
[13]- طوسی، محمد بن حسن؛ پیشین، ص 787.
[14]- آیتی، محمدابراهیم، پیشین، ص 231-230.
[15]- همان، ص 232-231.
[16]- برخی نقل کرده‌اند که جابر در این زمان تقریباً نابینا بوده است.
[17]- طبری، محمد بن علی؛ بشارة المصطفی، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، 1420، چاپ اول، ص 126.
[18]- به این نکته نیز باید توجه داشت که لهوف از منابع دست اول نیست این کتاب در قرن هفتم هجری نوشته شده است.
دسته ها :
X